هدیه خدا برای ما

اولین روزها...

تو خیلی خیلی آروم و مظلوم بودی و همش می خوابیدی.. اصلاً گریه نمیکردی .هر روز یه عالمه مهمون می اومد و میرفت و همه معتقد بودن که ماشاله ماشاله تو خیلی خوشکلی .. مامان مهری خیلی برامون زحمت کشید و ما مدیونشیم .خاله مریم و سارا و زهرا هم چند روز پیشمون موندن.. خاله مریم همش به تو رسیدگی میکرد و مامان دومت شده بود(خاله مریم خیلی زیاد دوستت داره)روزهای اول خیلی میترسیدم یه بار که خیلی شیر بالا آوردی اینقدر گریه کردم که همه ترسیده بودن برام اتفاقی بیفته... مامان مهری و بابایی تو رو برای واکسن و غربالگری بردن و گفتن که تو اصلاً گریه نکردی نازنینم.من و بابایی هنوز سر در گم بودیم و وضعیت تازه برامون جا نیفتاده بود . اون روزها زود گذشت و دلم برا...
9 ارديبهشت 1392

چشمهایت خوشبختی مرا صدچندان کرد...

روز ٤ بهمن من و بابا ساکمون رو جمع کردیم و رفتیم خونه مامان مهری.. روز پنجشنبه دیگه واقعاً طاقتم تموم شده بود به مامانی گفتم بیاد بریم بیمارستان و من بگم درد دارم تا تو رو به دنیا بیارن! روز جمعه ٦ بهمن برگشتیم خونه تا عمو احسان و خاله بهناز که بخاطر تولد تو شیراز اومده بودن رو ببینیم... من حمام رفتم و دوباره همه چیز رو چک کردم که برای اومدنت آماده باشه.. این ٢ روز اونقدر طولانی گذشت که نمی تونی تصور کنی... شبها بیدار بودم و ساعتها رو میشمردم.. بابا هم همش بخاطر خرید خونه این مدت کلافه و عصبی بود و حال من هم بدتر میشد. روز شنبه با رفتیم برای تشکیل پرونده، برای آخرین بار صدای قلب زیبات رو از توی دلم شنیدم، آزمایش خون دادم و بابا هم چندتا ...
26 فروردين 1392

هیچ چی...

حالا دو سه ماهی میشه که اومدی بابایی. هنوز همه چی گرونه.هنوز هیچی معلوم نیس.. هنوز اضافه حقوق مصوب سالانه مضحک بنظر میادو هنوز ترس از مکافات سرسال با صابخونه تنم رو میلرزونه..هنوز دلتنگی گاه و بیگاه ازپول نداشتن و مسافرت نرفتن و دوری رفقا و بدبختی لاعلاج فامیل و ....هستش. به خدا وختی میخندی،دیگه برام مهم نیس که ام.اس هم گرفته باشم.همه ی دکترا برن به درک! وختی که تو خوابت نگات میکنم، دنیا وایستاده. با تو دنیا قشنگه.جیبم پر پوله ونفس میکشم.رفیق گلم دو سه ماهه که خوشبخت و خوش شانس و پولدارم!یک کم صبر کن مطلبو ارسال کنم،بعدش میام آروغتو بگیرم!
25 فروردين 1392

قبل از آمدن تو

سلام کوچولوی نازنینم مدتها کامپیوتر نداشتم و نتونستم بیام و برات بنویسم... تو امروز 2 ماه و 12 روز هست که چشمهای قشنگت رو روی دنیا باز کردی... خیلی میترسیدم و همش فکر میکردم که تو زودتر از موقع به دنیا میای.. همش فکر و خیال زده بود به سرم و خوابم کمتر از قبل شده بود.. حساس و زود رنج شده بودم و دلم نمی خواست تنها توی خونه بمونم... حرکتهای تو بیشتر شده بود و من با تمام وجود حرکتهاتو لمس میکردم و به خاطر میسپردم تا همیشه یادم بمونه.. هنوز هم به این فکر میکردم که تو ممکنه چه شکلی باشی. 20 دی از نصف شب زیر دلم درد گرفته بود و دردها می اومدن و میرفتن خیلی ترسیدم و سعی کردم با ساعت چک کنم که منظم هستن یانه! ولی خدا رو شکر منظم نبودن.. تا صب...
21 فروردين 1392

نی نی من

سلام کوچولوی مامان. تو الان ٣٤ هفته و ٥ روز هست که تو دل مامانی هستی.. مریضی من بعد از ٣ هفته با مصرف یک عالمه آموکسی سیلین بالاخره داره خوب میشه و من خوشحالم که برای تو اتفاقی نیفتاده، چون سرفه های بدجوری میکردم ...  ٧ دی هم با بابایی رفتیم آتلیه و عکس گرفتیم.. هم عکس بارداری شد و هم سالگرد ازدواجمون... دیروز یه حرکت جانانه کردی که خودم شاخ درآوردم، ماشاله چنان لگدی زدی که دایی رضا وقتی دید ترسید :).. امروز هم دور َشکمم رو اندازه گرفتم  ١١٠ سانتی متر بود، به خاطر مریضی ٣ کیلو کم کرده بودم و الان هنوز ٧٥ کیلو هستم.. چند روز ÷یش هم ساک وسایل خودم و شما رو بستم و دارم برای دیدنت لحظه شماری میکنم خیلی دوست ...
12 دی 1391

يه مامان مريض

سلام كوچولوي من الان شما دقيقاً 32 هفته داري و ماماني از اول هفته وحشتناك مريضه... صبح شنبه كه از خواب پا شدم خيلي گلو درد داشتم شروع كردم به خوردن آب جوش و آبليمو و عسل و ليموشيرين..تا شب گلو دردم ادامه داشت اما جديش نگرفتم.. هر چي بابايي اصرار كرد بريم دكتر گفتم نه خوب ميشم، اما... ساعت12/5 شب از خواب پاشدم گلوم وحشتناك درد ميكرد و لرز كرده بودم.. صداي بابا نزدم و اومدم توي هال... ساعت 3/5 بابايي بيدار شد و اومد سراغم.. تا صبح مردم از درد.. حدود 2/5 درجه تب داشتم و همه تنم درد ميكرد. صبح رفتيم دكتر و خانم دكتر هيچي جز قرص سرما خوردگي و شربت بهم نداد و گفت بايد تحمل كنم تا خوب شم..بابايي منو برد خونه مامان مهري تا مواظبم باشه... بعدازظه...
23 آذر 1391

سكسكه ...

  پنج شنبه صبح زود يه چيزي مثل نبض تو دلم ميزد.. دست گذاشتم و ديدم آره توي فسقلي هستي كه داري سكسكه ميكني.. دست بابايي رو گذاشتم رو دلم و آروم بهش گفتم ني ني داره سكسكه ميكنه بابايي كلي ذوقت رو كرد قشنگم الان 31 هفته و 2 روزه كه تو دلم هستي و من هر روز بيشتر عاشقت ميشم عزيزم
18 آذر 1391

باز باران

از باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه يادم آرد روز باران گردش يك روز دیرین خوب و شیرین توي جنگل هاي گيلان كودكي ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازك چست و چابك با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم ازلب جوي دور ميگشتم ز خانه مي شنيدم از پرنده داستان هاي نهاني از لب باد وزنده رازهاي زندگاني بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني بشنو از من كودك من پيش چشم مرد فردا زندگاني خواه تيره خواه روشن هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا     از صبح حسابي داره بارون مي باره، گاهي اونقدر شديد ميشه كه ناخودآگاه به سمت پنجره كشيده مي...
12 آذر 1391

و خدا مرا دوست دارد...

سلام كوچولوي مامان تو الان 30 هفته و 3 روز داري و ما وارد ماه هشتم شديم. ديگه انشالله كم كم داره شماره معكوس شروع ميشه و تو هم ماشالله روز به روز بزرگتر ميشي. امشب ساعت 8 وقت سونوگرافي دارم و با بابايي ميريم تا تو رو دوباره ببينيم. حركتهات ديگه مثل لگد زدن نيست و بيشتر شبيه موج مكزيكي شده... گاهي ميتونم حس كنم كه پاهات زير دستمه يا دستهاي كوچولوت.. تا الان تو رو توي دلم حس نميكردم الا زماني كه لگد ميزدي، اما الان كاملاً حست ميكنم چون بيشتر مواقع يه جايي از تن نازنينت از شكمم زده بيرون. الان زن عمو زنگ زده بود احوالم رو بپرسه، گفت داري چيكار ميكني و من گفتم دارم زودپز رو ميشورم تا خورشت سبزي بپزم... يه دفعه زن عمو جيغ زد كه واي نه تو نباي...
12 آذر 1391